نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۰۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

از هر صدا نبازم چون کوه لنگر خویش

بحر گران وقارم در پاس گوهر خویش

شمع حریم عشقم پروای کشتنم نیست

بسیار دیده ام من در زیر پا سرخویش

از خشکسال ساحل اندیشه ای ندارم

پیوسته در محیطم از آب گوهر خویش

دریافت مرغ تصویر معراج بوی گل را

ما رنگ گل ندیدیم از سستی پر خویش

شهد وصال شکر می خواست دور باشی

از زهر سبز کردیم چون طوطیان پر خویش

تا در میان آتش در باغ خلد باشی

از آبروی خود کن زنهار گوهر خویش

زان گوهر گرامی هرگزخبر نیابی

تا بادبان نسازی در بحر لنگر خویش

روزی که در گلستان انشای خنده کردیم

دیدیم بر کف دست چون شاخ گل سر خویش

دولت مساعدت کرد صیاد چشم پوشید

در کار دام کردم نخجیر لاغر خویش

غافل نیم ز ساغر هرچند بی شعورم

چون طفل می شناسم پستان مادر خویش

کردار من به گفتار محتاج نیست صائب

در زخم می نمایم چون تیغ جوهر خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر می‌پردازد و از درون‌گرایی و امنیت شخصی او حکایت دارد. شاعر خود را چون کوهی استوار می‌داند که به صدای دیگران توجه ندارد و در جستجوی ارزش‌های درونی خویش است. او عشق را به عنوان شمعی توصیف می‌کند که هیچ نگرانی نسبت به آسیب دیدن خود ندارد. همچنین، شاعر از خشکی اندیشه و کمبود آب در زندگی می‌گوید و به تصویر معراج بوی گل اشاره می‌کند، که نشان‌دهنده زیبایی و آرزوهای ناکام اوست. شاعر بر ارتباط خود با طبیعت و احساساتش تأکید می‌کند و تألماتی را که ناشی از دوری از عشق است، با زهر و شکر مقایسه می‌کند. او به عمق احساسات خود در مواجهه با آتش عشق و برگ‌های گل اشاره دارد و وضعیت زندگی‌اش را بازگو می‌کند. در نهایت، او به قدرت و تأثیر کردار خود بر گفتار و احساساتش اشاره می‌کند و خود را در زخم‌هایش معرفی می‌کند. سرتاسر شعر به جستجوی حقیقت درونی و ارزش‌هایی اشاره دارد که فراتر از ظاهر زندگی است.