نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۱۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض

گرفت خاک سیه،داد مشک ناب عوض

ستاره ای به دل از داغ عشق او دارم

که نه به ماه کنم نه به آفتاب عوض

به نور عقل درین انجمن کسی بیناست

که کرد دولت بیدار را به خواب عوض

شدم خراب زبیم خراج،ازین غافل

که گنج می طلبند از من خراب عوض

متاع دل به کسی داده ام که خرسندم

ز بد معاملگی گر دهد حساب عوض

که می خورد به می ناب، زهد خشک مرا؟

که با محیط گهر می کند سراب عوض ؟

بهشت نقد شود رزق خوش معامله ای

که می فروشد و گیرد زمن کتاب عوض

مگر به عشق دل خویش خوش کنم صائب

و گرنه عمر ندارد به هیچ باب عوض

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به پیچیدگی‌های عشق و تحولاتی که در دل عاشق رخ می‌دهد اشاره دارد. شاعر از دلدادگی و احساسات عمیق خود سخن می‌گوید و می‌گوید که عشقش به جای شادی، بر او درد و رنج آورده است. او به نور عقل اشاره می‌کند که در گروهی متوجه حقیقت می‌شود و قدرت خواب و بی‌خبری از واقعیت‌ها را نقد می‌کند. همچنین، شاعر از خرابی و از دست دادن خود به خاطر غفلت و طلب گنج سخن می‌گوید. او با نگاهی انتقادی به دنیای مادی و زهد خشک می‌نگرد و بیان می‌کند که هر چیزی بهایی دارد و باید با عشق و صمیمیت با آن برخورد کرد، و در نهایت نشان می‌دهد که عمر بدون عشق و محبت بی‌ارزش است.