نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا

که به زنجیر دو زلفش نتوان بست مرا

بس که آشفته ز سودای توام، می گردد

صفحه مشق جنون، آینه در دست مرا

دارم از پاس وفا سلسله بر پا، ورنه

من نه آنم که به زنجیر توان بست مرا

گرچه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم

رهروی نیست درین راه که نشکست مرا

دام را شوخی چشم تو ز هم می گسلد

ورنه آهو نتواند ز نظر جست مرا

دو جهان رشته شیرازه ز من می طلبید

بود روزی که سر زلف تو در دست مرا

تیغ من جوهر خود کرد ز غیرت ظاهر

چرخ هر چند که برداشت به یک دست مرا

خامشی داردم از مردم کج بحث ایمن

نیست چون ماهی لب بسته غم شست مرا

آیم از خاک به محشر چو سبو دست به دوش

گر چنین گردش چشم تو کند مست مرا

چون میان من و او دست دهد جمعیت؟

که به دست آمدنش می برد از دست مرا

خاک در کاسه دشمن کند افتادگیم

نقش بندد به زمین هر که کند پست مرا

سرو آزاده من وحشت از آب و گل داشت

کرد حیرانی رفتار تو پابست مرا

طرفی نیست جز آیینه مرا چون طوطی

هم منم صائب اگر هم‌سخنی هست مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شدت تحت تأثیر عشق و احساساتش قرار دارد. او از وحشتی که از اوضاع جهان به خاطر عشقش حس می‌کند، صحبت می‌کند و می‌گوید که نمی‌تواند در زنجیرهای عشق گرفتار شود. وضعیت ذهنی او به شدت آشفته است و احساس می‌کند در مشق جنون به سر می‌برد. او وفا و تعهدش را می‌ستاید و بیان می‌کند که هرچند امکان ندارد او را وادار به تسلیم کنند، اما عشقش به او آسیب‌های زیادی وارد می‌کند. زیبایی و قدرت چشم معشوقش او را از تمام خطرات دور می‌کند. شاعر به نوعی در تلاش است که با ابزارهای مختلف، از جمله خیال و عشق، دنیا را تحمل کند، اما در عین حال حس می‌کند که تحت فشار احساساتش به زودی ناپدید خواهد شد. او همچنین به انزوای خود در میان مردم و عدم درک دیگران از دردهایش اشاره می‌کند. در نهایت، تمام این احساسات او را به جایی می‌برد که در عشقش غرق می‌شود و نمی‌تواند از آن بگریزد.