نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۴۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عالم بالا ندارد فیض از پاکان دریغ

قطره خود را ندارد از صدف نیسان دریغ

زر که صرف کیمیا گردد یکی صد می شود

خرده جان را چرا کس دارد از جانان دریغ؟

رزق می آید به پای میهمان از خوان غیب

بی نصیب آن کس که نعمت دارد از مهمان دریغ

صاف کن دل تا ازان رخسار صافی برخوری

تا به چند آیینه داری از مه کنعان دریغ ؟

دامن دولت چو هر ساعت به دست دیگری است

دست تا از توست از سایل مدار احسان دریغ

آن که از دندان دهانت پر ز گوهر ساخته

نیست ممکن تا لب گور از تو دارد نان دریغ

بس که شد امساک صائب عام در دوران ما

سنگ می دارند از دیوانگان طفلان دریغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره فیض و نعمت‌های الهی و نسبت انسان‌ها با آن‌هاست. شاعر به بیان این نکته می‌پردازد که عالم بالا از بخشش و فیض الهی هیچ چیز به پاکان دریغ نمی‌کند و نعمت‌های معنوی مانند رزق و بخشش‌ها به مهمانانی که دل پاک و آماده دارند، می‌رسد. همچنین اشاره می‌کند که انسان‌ها باید دل‌ خود را صاف کنند تا از زیبایی‌های الهی بهره‌مند شوند و نباید از کمک و احسان دیگران دریغ کنند. در نهایت به وضعیت جامعه‌ای اشاره می‌کند که افراد به دلیل امساک و خودخواهی همدیگر، از نعمت‌ها و محبت‌ها بی‌بهره مانده‌اند. شاعر با بیانی عاطفی و انتقادی، به اهمیت بخشش، پاکی نیت و نیاز به تعامل مثبت در جامعه می‌پردازد.