نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۷۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست آب صافی خاطر روان در جوی خلق

می چکد زهر نفاق از گوشه ابروی خلق

پهلویم سوراخ شد از حرف پهلو دار و من

همچنان چشم گشایش دارم از پهلوی خلق

در حریم خاک اگر با مرگ هم بستر شوی

به که باشی زنده جاوید جان داروی خلق

چشمه نبود این که در کوه و کمر در گریه است

سنگ خارا آب شد از سرکه ابروی خلق

پیش از این چون گل جبینم چین دلتنگی نداشت

تنگ شد خلق من از بس تنگ دیدم خوی خلق

تا دم آبی ز جوی بی نیازی خورده ام

تیغ سیراب است در خلق من آب جوی خلق

ناز پرورد حضورگوشه تنهاییم

می خورد چون صید وحشی بر دماغم بوی خلق

بر زبان چند آوری چون تیر حرف راست را

تیغ کج در دست دارد گوشه ابروی خلق

چون نریزد از بن هر موی من سیلاب خون؟

نشتری در آستین دارد نهان هر موی خلق

نیست چون صائب ترا از خلق امید روی دل

بهتر آن باشد که سال و مه نبینی روی خلق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ناامیدی و تلخی‌های زندگی اشاره می‌کند و از نفاق و دو رنگی در میان مردم گلایه می‌کند. او احساس می‌کند که روحش از زخم‌های ناشی از کلمات مردم آسیب دیده است و تلاش دارد تا در برابر این مشکلات، امید و نور را در دل خود حفظ کند. شاعر بر این باور است که حتی در مرگ نیز آرامش بیشتری نسبت به زنده ماندن در دنیای پر از رنج و دروغ پیدا می‌کند. او به تصویرهایی از طبیعت و کنایه‌های تلخ اشاره می‌کند که بیانگر درد و رنجی است که از تعامل با دیگران تجربه کرده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که بهتر است از دنیای اجتماعی و دیدن چهره‌های مردم فاصله بگیرد تا از رنج‌های بیشتر در امان بماند.