نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۸۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جان تازه می شود ز نسیم بهار عشق

از یک سرست جوش گل وخار خار عشق

در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست

پیوسته سرخ روی بود لاله زار عشق

خاری است خار عشق که در پای چون خلید

نتوان کشید پا دگر از رهگذار عشق

از جان مگو که در گرو نقش اول است

سرمایه دوکون به دارالقمار عشق

رحمی به بال کاغذی خود کن ای خرد

خود را مزن برآتش بی زینهار عشق

عشقی که بی شمار نباشد بلای او

پیش بلاکشان نبود در شمار عشق

دایم به زیر دار فنا ایستاده ایم

بیرون نمی رویم ز دارالقرار عشق

اینجا مدار کارگزاری به همت است

از بحر آتشین گذرد نی سوار عشق

تکلیف بار عشق دوتا کردچرخ را

من کیستم که خم نشوم زیر بار عشق؟

صائب هزار مرتبه کردیم امتحان

با هیچ کار جمع نگردید کار عشق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به توصیف عشق و تأثیرات آن بر زندگی انسان‌ها می‌پردازد. شاعر از بهار و رویش گل‌ها به عنوان نماد عشق یاد می‌کند و بیان می‌کند که در دنیای عقل، درمانی برای دردهای ناشی از عشق وجود ندارد. عشق، با وجود دشواری‌ها و خاری‌هایی که ممکن است به همراه داشته باشد، همچنان یک مسیر پر تلاش و صعب‌العبور است که انسان را به چالش می‌کشد. شاعر به اهمیت و عظمت عشق اشاره دارد و می‌گوید که عشق واقعی بی‌شمار و بی‌پایان است. همچنین، به تجربه‌های مکرر از امتحان عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ یک از فعالیت‌ها و تلاش‌ها نمی‌تواند عشق را به درستی درک یا جمع کند. در نهایت، عشق را به عنوان باری سنگین که بر دوش انسان است، توصیف می‌کند.