غزل شمارهٔ ۵۲۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا
گر شوم آب، ازین خاک گذر نیست مرا
خاکساری است مرا روشنی دیده و دل
شکوه از گرد یتیمی چو گهر نیست مرا
سنگ طفلان چه کند با دل دیوانه من؟
کبک مستم، غمی از کوه و کمر نیست مرا
می توان کرد به تسلیم شکر حنظل را
نتوان تلخ نشستن که شکر نیست مرا
چون سپر، موجه شمشیر به هم پیوسته است
در مصافی که به جز سینه سپر نیست مرا
از قبول نظر عشق شود عیب هنر
ورنه جز بی هنری هیچ هنر نیست مرا
منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان
هیچ دربار به جز برگ سفر نیست مرا
چه حضورست که در پرده غم صائب نیست؟
با غم عشق تمنای دگر نیست مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و تنهایی میپردازد. شاعر از عدم امکان سفر به دیاری که دوستش در آنجا است، سخن میگوید و از خاکی که در آن زندگی میکند به عنوان منبع آرامش یاد میکند. او از مشکلات و غمهایی که در زندگی دارد، مانند یتیمی و تلخی زندگی سخن میگوید. همچنین به عدم توانایی در پذیرش تلخیها و غمها اشاره میکند و میگوید که عشق و هنر در زندگیاش نقش مهمی دارند. در نهایت، او خود را شبیه به درخت نخی میداند که در پاییز هیچ چیز جز برگ سفر ندارد و نشاندهنده بیپناهی و تنهاییاش است.