نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تو و آوازه خوبی و من و زاری دل

تو و بیماری چشم و من و بیماری دل

شکن بی سرو پا حلقه بیرون درست

در سواد سر زلف تو ز بسیاری دل

برس ای عشق جوانمرد به فریاد مرا

که ازاین بیش ندارم سر غمخواری دل

نیست یک ذره که همرنگ سویدا نبود

در سراپای وجودم ز سیه کاری دل

می کند عشق مرا از دوجهان فارغبال

چون گرفتار نباشم به گرفتاری دل

محو عشق است و زهر نحو در او نقشی هست

ساده لوحی نتوان یافت به پرکاری دل

هست هرآینه را صیقل دیگر صائب

جز به خاکستر تن نیست صفاکاری دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق و دردهای روحی عاشق سخن می‌گوید. شاعر به تضادهای عاشقانه اشاره می‌کند؛ او از زاری دل و بیماری عشق می‌گوید و از دل‌تنگی و غم ناشی از دوری می‌نالد. عشق جوانمردانه را طلب می‌کند که به کمک او بیاید، زیرا بیشتر از این توان تحمل غم را ندارد. او به وجود سیاهی و درد در وجودش اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که عشق او را از دنیای مشکلات و گرفتاری‌ها آزاد کرده است. در نهایت، شاعر بر ماهیت پیچیده عشق و واقعیات زندگی تاکید می‌کند و می‌گوید که تمامی این دردها و زیبایی‌ها بخشی از وجود او هستند.