نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۴۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال

فزود داغ جنونم ز داغ چشم غزال

به داغ لاله کجا التفات خواهد کرد

رمیده ای که ندارد دماغ چشم غزال

به دیده ای که زوحدت سیاه مست شده است

یکی است داغ پلنگ و ایاغ چشم غزال

اگر ز باد خزان شمع لاله کشته شود

بس است بر سر مجنون چراغ چشم غزال

ز آتشی که به دامان دشت مجنون زد

هنوز زیر سیاهی است داغ چشم غزال

نمی شود نکند شوق سرمه خاکم را

مرا که سوخت نفس در سراغ چشم غزال

خوشا کسی که چو مجنون ازین جهان صائب

کشید رخت به کنج فراغ چشم غزال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و دیوانگی می‌پردازد. شاعر احساسات عمیق و دردناک خود را به تصویر می‌کشد و از داغ و شوقی که ناشی از عشق به معشوق است، سخن می‌گوید. او به زیبایی‌های چشمان معشوق، که به چشم غزال تشبیه شده، اشاره کرده و از عذاب و جنونی که این عشق به دنبال دارد، بیان می‌کند. در نهایت، شاعر آرزوی رهایی و آرامش را از این درد و شوق در دل دارد و به نوعی خواهان فرار از دنیا به یک کنج آرامش است.