غزل شمارهٔ ۵۲۴۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل
که خود حساب نمی گردد از حساب خجل
نکرد تربیت عشق در دلم تاثیر
چو تخم سوخته گردیدم از سحاب خجل
چنین که من خجل از سایلم ز بی برگی
ز تشنگان نبود موجه سراب خجل
ز سنگ ناوک ابرام بر نمی گردد
گدا نمی شود از سختی جواب خجل
پس ازتمام شدن ازچه روی می کاهد
ز نور عاریه گر نیست ماهتاب خجل
دهد گشودن لب انفعال نادان را
که هست خانه مفلس ز فتح باب خجل
ز خط به چشم هوسناک شد جهان تاریک
که کور فهم شد زود ازکتاب خجل
نظاره اش به نظر اشک گرم می آرد
شد از عذار تو از بس که آفتاب خجل
جواب آن غزل حافظ است این صائب
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس خجالت و نگرانی ناظر بر خود و ناکامیهای عاطفی پرداخته است. شاعر از عدم تاثیر عشق در دلش و تبدیل شدن به موجودی سوزان، سخن میگوید. او به بیبرگی و ناامیدی خود اشاره میکند و تلخی زندگی را از سرابهای کاذب میداند. همچنین، بر اثر فشار و سختیها، از پاسخ به سوالات زندگی قاصر است و به تاریکی ناشی از نداشتن فهم درست اشاره کرده است. در نهایت، شاعر استدلال میکند که هر کس که از کردار نادرست خود خجالت نکشد، در واقع گرفتار خجالت واقعی است.