نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۶۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل

چون زلف تاب داده سنانی ز دود دل

چون لاله سرخ روست درین بوستانسرا

آن را که هست سوخته نانی ز دود دل

بر جا نماند آن که بود چون شراره اش

در زیر پای تخت روانی ز دود دل

چون خامه رهنورد تو هرجا که بگذرد

ماند به یادگار نشانی ز دود دل

دارد خط امان ز تریهای روزگار

آن را که هست آینه دانی ز دود دل

از ما حذر که در دهن آتشین ماست

چون لاله داغ دیده زبانی ز دود دل

در تنگنای سینه من جلوه می کند

هر گوشه سبز مور میانی ز دود دل

تیرش ز سنگ خاره چو ابرو گذر کند

در دست هرکه هست کمانی ز دود دل

افتاده تا به روز قیامت سیاه مست

هرکس که تلخ ساخت دهانی ز دود دل

زان تازه و ترم که رسانیده است عشق

در سینه ام بنفشه ستانی ز دود دل

صائب هوای چشمه حیوان نمی کنم

دارم اگر چه سوخته جانی ز دود دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و درونی خود می‌گوید و به توصیف درد و سوختگی دلش می‌پردازد. او به معشوق خود اشاره می‌کند و از زیبایی‌هایی چون زلف و لاله صحبت می‌کند، ولی همزمان حسرت و غمی را که از عشق و دوری احساس می‌کند، به تصویر می‌کشد. شاعر از نشانه‌های عشق و یادگاری‌هایی که در دلش باقی مانده، سخن می‌گوید و به خطرات و آتشین بودن احساساتش اشاره می‌کند. او به تنهایی و عذاب درونی خود نیز اعتراف کرده و در نهایت به این نکته می‌رسد که عشق او، حتی در سوختگی و درد، همچنان زنده است.