نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۸۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام

چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام

دست رغبت کس نمی‌سازد به سوی من دراز

چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده‌ام

اختیارم نیست چون گرداب بر سرگشتگی

نبض موجم در تپیدن بی‌قرار افتاده‌ام

عقده‌ای هرگز نکردم باز از کار کسی

در چمن بیکار چون دست چنار افتاده‌ام

نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست

گوییا آیینه‌ام در زنگبار افتاده‌ام

همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد دور نیست

دور از مژگان ابر نوبهار افتاده‌ام

من که صائب کار یک‌رو کرده‌ام با کاینات

در میان مردم عالم چه کار افتاده‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار احساس بی‌اعتباری و تنهایی خود را بیان می‌کند. او از افتادن از نظر یار و دوری از محبت وی سخن می‌گوید و به ناتوانی در جلب محبت دیگران اشاره می‌کند. شاعر خود را در حالتی سرگشته و فاقد کنترل توصیف می‌کند و همچنین به نداشتن روابط انسانی و عاطفی اشاره دارد. او احساس شکست می‌کند و می‌گوید که همانند یک گوهر که دور از زیبایی‌هاست، از عشق و محبت دور افتاده است. در نهایت، شاعر تعجب می‌کند که چگونه در میان مردم احساس بی‌هویتی و بی‌کار بودن می‌کند، در حالی که همیشه در تلاش برای ارتباط با کاینات بوده است.