نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۸۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا به فکر شبرویهای خیال افتاده ام

مست لذت در شبستان وصال افتاده ام

نیست غیر از ناامیدی حاصل دیگر مرا

دانه بی طالعم در خشکسال افتاده ام

می شود هر روز فکرم یک سرو گردن بلند

تا به فکر قامت آن نونهال افتاده ام

با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من

بر سر ره چون کلید اهل فال افتاده ام

صحبت من نیست بار خاطر نازکدلان

هرکجا افتاده ام خوشتر ز خال افتاده ام

هست اگر کیفیتی بازندگی در بیخودی است

تا به حال خویش می آیم ز حال افتاده ام

دور از انصاف است در محشر به دوزخ بردنم

من که در آتش مکرر ز انفعال افتاده ام

هر سر موی حواس من به راهی می رود

تا به دام زلف آن وحشی غزال افتاده ام

شاهد بیداری شبهاست خواب بی محل

من از خواب چشم او در صد خیال افتاده ام

چرخ هر خواری که بامن می کند شایسته ام

میوه خامم سزای خاکمال افتاده ام

چون نباشد ذره من ایمن از بیم زوال

همعنان آفتاب بی زوال افتاده ام

آرزویی هر دم از گردون تمنا می کنم

کودک شوخم سزای گوشمال افتاده ام

چند پرسی صائب احوال پریشان مرا

نیست حالی تا بگویم چون زحال افتاده ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل از احساسات عمیق و ناامیدی سخن می‌گوید. شاعر به شب‌زنده‌داری و لذت‌های آن اشاره می‌کند، اما در عین حال از بی‌حالی و ناکامی نیز گله دارد. او به فکر محبوبش و قامت او می‌افتد و در این مسیر، خود را در مشکلات و افسردگی احساس می‌کند. موضوعاتی مانند عشق، غم، و دل‌باختگی در اشعار او مشهود است. شاعر به تنهایی و درد خود می‌پردازد و احساس می‌کند که در دنیای پیرامونش غرق شده است. در نهایت، او از شرایط و وضعیت خود سوال می‌کند و به ناامیدی خود اشاره می‌کند بی‌آنکه راه حلی برای آن پیدا کرده باشد.