غزل شمارهٔ ۵۲۹۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
این منم در دست زلف یار را پیچیدهام
در سخن آن شکرینگفتار را پیچیدهام
تن به خوی آتشین لالهرویان دادهام
در حریر شعله این طومار را پیچیدهام
سر اگر خواهند از من بیتامل میدهم
بهر وا کردن من این دستار را پیچیدهام
عاجزم در باز کردنهای آن بند قبا
من که قفل سد در گلزار را پیچیدهام
چون نفس صائب نیاید سرمهآلود از جگر
کمعنان آه آتشبار را پیچیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و شوق خود به یار سخن میگوید و احساساتش را به تصویر میکشد. او در دستان یار گم شده و در کلماتش زیبایی را میپیچد. او به عشقش مانند آتش میسوزد و با وجود دشواریها، حاضر است جانش را برای آنچه که به دست آورده، فدای کند. شاعر از بندها و محدودیتهایی که دارد، مینالد و ابراز میکند که در تلاش برای رهایی از این قیدهاست. نهایتا، او به عمق احساساتش اشاره دارد که نمیتواند از آنها بگریزد.