نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۴۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر به ملک بیخودی امید جامی داشتم

می شدم بیرون ز خود چندان که پا می داشتم

نرمی ره شد چو محفل تاروپود خواب من

جای گل ای کاش آتش زیر پا می داشتم

کاسه من هم اگر بی مغز می بود از ازل

بهره ای از سایه بال هما می داشتم

دست ازین دار فنا گر می توانستم کشید

کرسی افلاک را در زیر پا می داشتم

قسمت آتش نمی شد خرده من همچو گل

گر درین گلزار بویی از وفا می داشتم

پرده بیگانگی شد پاکدامانی مرا

ورنه من هم راه حرف آشنا می داشتم

بی زبانی حلقه بیرون در دارد مرا

ورنه در گیسوی او چون شانه جا می داشتم

عاقبت زد برزمینم آن که از روی نیاز

سالها بر روی دستش چون دعا می داشتم

گوشه دل گر نمی شد پرده دار گوهرم

من درین دریای پرشورش کجا می داشتم

عشرت روی زمین می بود صائب زان من

جای پایی گر در اقلیم رضا می داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان آرزوها و ناامیدی‌های خود می‌پردازد. او از حس ناکامی و دوری از خود صحبت می‌کند و خواسته‌هایش را بیان می‌کند. شاعر می‌گوید اگر امیدی به ناامیدی نداشت، می‌توانست خود را رها کند و از قید و بندها آزاد شود. او آرزو می‌کند که اگر در زندگی‌اش عشق و وفایی بود، می‌توانست به آرامش برسد. همچنین اشاره دارد به اینکه در تنهایی و بی‌زبانی به سر می‌برد و در این غم و اندوهش، نیازی بزرگ او را به زمین می‌زند. در پایان، شاعر حسرت می‌خورد که اگر در اقلیم رضایت و خوشبختی جایی داشت، زندگی‌اش به گونه‌ای دیگر می‌بود.