نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۴۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از سر کوی تو گر عزم سفر می داشتم

می زدم بر بخت خود پایی که بر می داشتم

داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان

می زدم بر سینه هر سنگی که بر داشتم

حلقه ای کم می شد از زنجیر مجنون مرا

دیده رغبت ز روی هر چه بر می داشتم

زندگی را بیخودی برمن گوارا کرده است

می شدم دیوانه گر از خود خبر می داشتم

دل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیرها

کاش پیش از خون شدن دل از تو بر می داشتم

می کشیدم پای استغنا به دامان صدف

قطره آبی اگر همچون گهر می داشتم

می ربودندم ز دست و دوش هم دردی کشان

چون سبو دست طلب گر زیر سر می داشتم

بی پر و بالی مرا محبوس دارد در فلک

می شکستم بیضه را گربال و پر می داشتم

در جگر می ساختم پنهان ز بیم چشم زخم

از دم تیغ تو هر زخمی که بر می داشتم

می فشاندم آستین بر زنگ وبوی عاریت

زین چمن گر چون خزان برگ سفر می داشتم

در برومندی ندادم نامرادی را ز دست

گردنی دایم کج از جوش ثمر می داشتم

دست من هر چند ازان موی میان کوتاه بود

در رگ جان پیچ و تاب آن کمر می داشتم

عاقبت مشق جنون من به جایی می رسید

روی نو خط ترا گر در نظر می داشتم

جیب و دامان فلک پر می شد از گفتار من

در سخن صائب هم آوازی اگر می داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دیوانگی شاعر است. او از عزم سفر به سر کوی معشوق سخن می‌گوید و آرزو می‌کند که بتواند بر بخت خود پا بگذارد. همچنین به خاطرات دوران طفولیت اشاره می‌کند و از دیوانگی خود می‌گوید که زندگی را برایش شیرین کرده است. شاعر به احساساتش نسبت به معشوق و تأثیر آن بر دل و روحش می‌پردازد. او از زنجیر محبت و محدودیت‌های زندگی شکایت دارد و به تنهایی و نبود آزادی اشاره می‌کند. در نهایت، او آرزو می‌کند که اگر کمی از محبت و یاد معشوق در دلش بود، می‌توانست به بال پرواز کند و به آسمان‌ها برود. شعر به زیبایی احساسات عمیق و کشش عاشقانه را به تصویر می‌کشد.