نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر ز خود بیرون کسی فریادرس می‌داشتم

می‌کشیدم ناله از دل تا نفس می‌داشتم

سود من در پله نقصان ز بی‌سرمایگی است

می‌شدم سیمرغ اگر بال مگس می‌داشتم

صحبت همدرد زندانم را گلستان می‌کند

هم‌نوایی کاش در کنج قفس می‌داشتم

وحشت ذاتی گوارا کرد عزلت را به من

می‌شدم دیوانه گر الفت به کس می‌داشتم

این زمان شد سینه‌ام تاریک ورنه پیش ازین

صبح را آیینه در پیش نفس می‌داشتم

شد ز قحط آه از مطلب کمندم نارسا

کاش دودی در جگر چون خار و خس می‌داشتم

پله دوری ز محمل بود منظور ادب

گوش اگر گاهی به آواز جرس می‌داشتم

حرف تلخی از دهان او به من هم می‌رسید

گر زبان شکوه چون اهل هوس می‌داشتم

بی‌کسی‌ها ناله را بر من گوارا کرده است

مُهر بر لب می‌زدم گر دادرس می‌داشتم

پختگی دریای پرشور مرا خاموش کرد

کاش جوشی چون شراب نیمرس می‌داشتم

تا دل از ذوق گرفتاری به آزادی رسید

شد تمام امید بیمی کز عسس می‌داشتم

از نفس‌های پریشان تیره شد آیینه‌ام

صبح می‌گشتم اگر پاس نفس می‌داشتم

گر نمی‌گردید در عالم کس من بی‌کسی

از کسان صائب من بی‌کس چه کس می‌داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعری در این شعر به تنهایی و بی‌کسی خود اشاره می‌کند و آرزو می‌کند که ای کاش کسی را داشت که در سختی‌ها و دردهایش فریادرس او باشد. او احساس می‌کند که در دنیای بی‌سرما و بی‌حمایتی، ارزشش کاهش یافته و اگر حمایتی داشت، می‌توانست به قله‌های بلندی همچون سیمرغ برسد. صحبت با همدردانش تلخی زندان را به شیرینی تبدیل می‌کند و او آرزو دارد که ای کاش دوستی در کنار خود داشت. همچنین، شاعری به وحشت‌ها و دردهایی که در تنهایی احساس می‌کند، اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر کسی را در کنار خود داشت، دیوانه نمی‌شد. او از كاستی نفس و امیدش می‌گوید و حسرت می‌خورد که نتوانسته است از نفس‌هایش بهره‌مند شود و اکنون که در تاریکی به سر می‌برد، آرزو می‌کند که دوباره صبحی روشن و امیدبخش داشته باشد. در نهایت، شاعر به این پرسش می‌رسد که اگر در زندگی‌اش کسی نبود، از کس و کارش چه بسا او هم تنها و بی‌کسی خواهد بود.