غزل شمارهٔ ۵۳۵۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سوختم تا ره در آن زلف معنبر یافتم
خشک چون سوزن شدم کاین رشته را سر یافتم
می توانم از نگاهی ذره را خورشید کرد
فیض آن صبح بنا گوشی که من دریافتم
زان به گرد خویش چون پرگار می گردم که من
از سویدای دل خود کعبه را دریافتم
سایه ارباب دولت شمع راه ظلمت است
آب حیوان را به اقبال سکندر یافتم
چون غبار خاکساران را نسازم توتیا
من که در گرد یتیمی آب گوهر یافتم
رخنه گفتار بر من زندگی را تلخ داشت
تا شدم خاموش خود را تنگ شکر یافتم
دامن داغ جنون آسان نمی آید به دست
سوختم چون شمع تا از آتش افسر یافتم
باغ جنت را که تنگ است آسمان بر جلوه اش
سر به زیر بال بردم در ته پر یافتم
به که بردارم زلب مهر خموشی شکوه را
من که صائب دست بر دامان دلبر یافتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربیات عمیق و احساسات خود سخن میگوید. او به سوزش و سوختن خود اشاره میکند که در پی آن به حقیقت یا معانی عمیقتری دست یافته است. از نظر او، عشق و زیبایی میتواند از نگاهی به ذرهای نور تبدیل شود. او همچنین از گردشی شبیه به پرگار در زندگیاش صحبت میکند که به کعبه یا هدفی مقدس رسیده است. شاعر درباره ظلمت و چالشهای زندگی میگوید و به یاد میآورد که با وجود سختیها، به گنجینههای معنوی و روحی دست یافته است. احساس یتیمی و آسیبپذیری نیز در شعر وجود دارد و شاعر میگوید که در دل این تلخیها، شکر و زیبایی را پیدا کرده است. در نهایت، او از جنون و شوریدگیاش هم سخن میگوید که به او تجربههای جدید ارائه کردهاست. این شعر با اشاره به زیبایی و غمهای زندگی در تلاش برای رسیدن به عشق و حقیقت پایان مییابد.