غزل شمارهٔ ۵۳۵۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جامه ای می خواست دل بر قامت رعنای زخم
آخر آمد ناوک اوراست بر بالای زخم
در حریم سینه ام هر جا نفس پا می نهد
کاروان زخم افتاده است بر بالای زخم
خنده بیدردی است در آیین ماتم دوستان
می کشد آخر مرا این خنده بیجای زخم
غیر حرف شکوه مرهم نیارد بر زبان
ناوک او اگر زند انگشت بر لبهای زخم
می شود بر دست من هر داغ گردابی ز خون
آستین هر گه کشم بر چشم خونپالای زخم
گشته ام صائب خلاص از دستبرد بیغمی
تا کشیده تیغ او بر سینه ام طغرای زخم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان درد و رنج ناشی از آسیبهای عاطفی و جسمی میپردازد. او از زخمهایی صحبت میکند که به شدت دل را آزرده و در سینهاش نقش بستهاند. هر جا که نفس میکشد، زخمها به او یادآوری میشود و این درد، به خندهای بیمعنی در میان دوستان تبدیل میشود. شاعر احساس میکند که هیچ چارهای جز تحمل این زخمها ندارد و اشاره به اینکه هر گزافهگویی یا شکوه، قادر به تسکین این درد نیست. او در نهایت به تصویری از رنج و زخمهای عمیق خود میرسد که به شدت او را میآزارد.