نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۶۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

غوطه در آتش زدم از آب حیوان سر زدم

سنگ بر آیینه اقبال اسکندر زدم

جز در دولتسرای دل درین عبرت سرا

بانگ نومیدی برآمد هر در دیگر زدم

آن سپند کلفت آلودم در آتشگاه عشق

کز غبار سینه گل بر روزن مجمر زدم

تشنه دیدار بر گردد ز دریا خشک لب

نعل وارون بود هر جایی که بر کوثر زدم

اخگر افسرده من مرده خاکسترست

ورنه من بر آتش خود دامن محشر زدم

در نقاب تاک روی دختر زر شد کبود

بس که بیرحمانه سنگ توبه بر ساغر زدم

قفل وسواس خرد اوقات ضایع می کند

از جنون آتش به کلک و کاغذ و دفتر زدم

رشته پرواز من چون سبزه خوابیده بود

در هوای سرو او چندان که بال و پر زدم

کشت عالم دانه شوخی ندارد همچو من

آسمان جنبید بر خود از زمین تا سر زدم

در عقیق بی نیازی بود دریاهای فیض

ساغر خود را عبث بر چشمه کوثر زدم

هر قدر صائب ز پا انداخت دریا خیمه ام

چون حباب از ساده لوحی خیمه دیگر زدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل بیانگر حالتی از عشق و دلتنگی شاعر است. او در شعری پر از تمثیل و تصویرسازی، از تجربه‌های دردناک و شورآور خود در عشق سخن می‌گوید. شاعر از تلاش‌های نافرجام خود و موانع بر سر راه عشق یاد می‌کند و به احساس ناامیدی و سرخوردگی دست می‌یابد. او از آتش عشق و عذاب آن می‌گوید و به نوعی در جستجوی آرامش و پیوندی عمیق‌تر با معشوقش است. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که از هر جهت تحت فشار است و به بی‌حاصلی خود در این مسیر تأکید می‌کند، با این حال دلهره و اشتیاق او به عشق همچنان پابرجاست.