نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۶۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شد ز بیقدری غبار دیده ها شعر ترم

مهره گل گشت از گرد کسادی گوهرم

بس که کشتی را به خشکی بست پیر میفروش

دست خواهش چون سبو شد خشک درزیر سرم

گفتم از می گرد کلفت را فرو شویم زدل

می چو داغ لاله خون مرده شد در ساغرم

عندلیبی را دهن پر زر نکردم در بهار

عاقبت چون گل به کوری خرج آتش شد زرم

گرچه پیری آتش شوق مرا خاموش کرد

می شود روشن چراغ مرده از خاکسترم

غوطه در دریای آتش تا ز یکرنگی زدم

چون سمندر جوشن داود شد بال و پرم

دیده من تا به خورشید جمال او فتاد

می کند رقص روانی در چشم ترم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و کم‌قدری دل سخن می‌گوید و احساس ناامیدی را به تصویر می‌کشد. او به تصویرسازی از می و عشق پرداخته و می‌گوید که به مانند گل‌های پژمرده، دلش از غم و خشک‌سالی رنج می‌برد. در حالی که پیر میفروش به او توصیه می‌کند، او همچنان در جستجوی نوشیدن می دل‌هاست تا احساس شوق و زندگی را دوباره بیابد. با وجود کهولت سن و خاموش شدن آتش شوقش، هنوز امیدوار است که این عشق می‌تواند چراغی در دلش روشن کند. در نهایت، او با دیدن جمال محبوب خود، احساس رقص و جنبش در دل و چشمانش به وجود می‌آید و به یادآوری عشق و زندگی می‌پردازد.