نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۷۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می‌کشم

می‌روم تا اوج استغنا، دگر وامی‌کشم

دست از مشاطه در نازک‌ادایی برده‌ام

سایه از مژگان بر آن زلف چلیپا می‌کشم

در قناعت از صدف کمتر چرا باشد کسی

می‌ربایم قطره‌ای و سر به دریا می‌کشم

در پناه اهل عزلت می‌گریزم چند گاه

پرده‌ای بر روی خود از بال عنقا می‌کشم

ای سموم بی‌مروت شعله‌ای از دل برآر

جاده جوی خون شد از بس خار از پا می‌کشم

تا دهن بازست چون پیمانه می‌نوشم شراب

چون سبو تا دست بر تن هست صهبا می‌کشم

می‌زنم هردم به دل نقش امید تازه‌ای

خامه‌ای در دست دارم نقش عنقا می‌کشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر تلاش شاعر برای دستیابی به اوج استغنا و بی‌نیازی است. شاعر از دنیای مادی فاصله گرفته و به مسیرهای معنوی و عزلت پناه می‌برد. او به زیبایی‌های دنیای پیرامونش توجه دارد و با تمثیلات مختلف، مانند قیاس بین قطره‌ای از دریا و صدف، به اهمیت قناعت و کفاف اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر با امید به آینده و نوید ایده‌های تازه، با استفاده از هنر و خلاقیت خود، می‌کوشد تا به عمق حقیقت و معنای زندگی برسد.