نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۱۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رشته جسم گران‌جان را ز سر وامی‌کنم

سر برون چون سوزن از جیب مسیحا می‌کنم

چون می نارس امید پختگی‌ها مانع است

در شکست خم دو روزی گر مدارا می‌کنم

آه آتشبار من در حسرت اسباب نیست

سینه را پاک از خس و خار تمنا می‌کنم

یک صدف بی‌گوهر عبرت ندارد روزگار

نیست از غفلت چو طفلان گر تماشا می‌کنم

چشم احسان دارم از بی‌حاصلان روزگار

زیر سرو و بید دامان از طمع وامی‌کنم

از گریبان صدف بهر چه آرم سر برون

من کز آب گوهر خود سیر دریا می‌کنم

دیگران گر باده از مینا به ساغر می‌کنند

من ز کم‌ظرفی می از ساغر به مینا می‌کنم

بی‌محابا می‌زنم بر قلب آتش چون سپند

مصرع برجسته‌ای هرگاه انشا می‌کنم

حاش لله خانه گل را کنم نقش و نگار

من که دل را ساده از خال سویدا می‌کنم

آنچنان با فقر خرسندم که گر بال هما

بر سر من سایه اندازد ز سر وامی‌کنم

دشمن آیینه صافند معیوبان و من

از برای عیب خود آیینه پیدا می‌کنم

نیست از عزلت مرا مطلب اگر شهرت چرا

قاف را سنگ نشان صائب چو عنقا می‌کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تامل در زندگی و معناهای عمیق آن می‌پردازد. او به وابستگی‌های دنیوی اشاره می‌کند و بر این باور است که باید از آنها رهایی یابد. از سوی دیگر، او می‌گوید که اگرچه امید به پختگی و کمال دارد، اما باید در برابر مشکلات صبوری کند. شاعر حسرت می‌خورد که انسان‌ها غافل از حقیقت زندگی هستند و در تلاش برای دستیابی به خُودِ واقعی خود، از تمناهای مادی دور می‌شود. او به سادگی زندگی‌اش افتخار می‌کند و نمی‌خواهد در جستجوی شهرت و قدرت باشد، بلکه به دنبال واقعیت و عمیق‌ترین جنبش‌های درونی خود است. این ابیات به نوعی به زندگی زاهدانه و نیک‌گویی از درون انسان اشاره دارد و بر مفهوم خودشناسی و رهایی از قید و بندهای دنیوی تأکید می‌کند.