غزل شمارهٔ ۵۴۲۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان میکنم
ترک سر زین رهگذر بر خویش آسان میکنم
سایلان از شرم احسان آب میگردند و من
میشوم آب از حیا با هرکه احسان میکنم
تا چو عیسی دست خود از چرکِ دنیا شُستهام
دست در یک کاسه با خورشید تابان میکنم
تنگ ظرفی دستگاه عیش را سازد وسیع
هست تا یک قطره می در شیشه طوفان میکنم
گرچه خون در پیکرم ز افسردگی پژمرده است
پنجه در سرپنجهٔ دریا چو مرجان میکنم
هرکه از سنگین دلی خون میکند در کاسهام
از دل خونگرم من لعل بدخشان میکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات و دلتنگیهای خود صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که با وجود ناراحتی، سعی دارد لبخند بزند و به دیگران کمک کند. او به زیبایی و لطافت احساساتش اشاره میکند و میگوید که با هر عمل نیکویی، خود را در آینهی خورشید میبیند. همچنین، با وجود تنگناها و دردها، تلاش میکند که زندگی را گسترش دهد و زیبایی را در دل خود حفظ کند. او احساساتش را عمیق و گرم توصیف میکند و نشان میدهد که عشق و مهربانیاش میتواند به دیگران آرامش و شادابی بدهد.