نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۴۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رانده درگاه حق را داغ محرومی سزاست

ما نه از راه بخیلی رد سایل کرده ایم

از دهان گاز صد زخم نمایان خورده ایم

تا زبان آتشین را شمع محفل کرده ایم

پیش سروی کز خرامش آب حیوان می چکد

ما نظربازی به سرو پای در گل کرده ایم

روی خود بر خاک می مالیم از شکر وصول

روی اگر چون موج از دریا به ساحل کرده ایم

جلوه گاه یار هم دیوانگی می آورد

صلح ما از جلوه لیلی به محمل کرده ایم

شانه با زلف پریشان، باد با سنبل نکرد

آنچه از زور جنون ما با سلاسل کرده ایم

کم نشاطی نیست آزادی ازین وحشت سرا

زیر شمشیر شهادت رقص بسمل کرده ایم

دادخواهی می شود در نوبهار رستخیز

در زمین شور هر تخمی که باطل کرده ایم

صائب از زخم زبان موج خونها خورده ایم

تا به دریا جویبار خویش واصل کرده ایم

ما ره نزدیک دور از طبع کاهل کرده ایم

در میان ره ز غفلت خواب منزل کرده ایم

ما چو گل با روی خندان در شهادتگاه عشق

خون خود با خونبها در کار قاتل کرده ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق فراق و شهادت در راه عشق و حقیقت می‌پردازد. شاعر از داغ محرومی و زخم‌های ناشی از جدایی و مشکل‌های زندگی می‌گوید. او نشان می‌دهد که با همه دردها و رنج‌ها، همچنان به زیبایی و عشق پایبند است. در شعر، نمادهایی از طبیعی بودن، دیوانگی عشق و پایداری در برابر سختی‌ها به چشم می‌خورد. شاعر به قدرت شهادت و اهمیت آن در زندگی عاشقانه اشاره دارد و بیان می‌کند که در این مسیر، نه تنها به دنبال آزادی هستند بلکه با شجاعت در برابر چالش‌ها ایستاده‌اند. در نهایت، حسرت و امید همزمان در کلمات او حس می‌شود، به‌طوری‌که عشق و فداکاری را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد.