نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۸۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم

ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم

ز طوفان حوادث زان نکردن دست و پا را گم

که از رطل گران پیوسته لنگر بود در دستم

به اشک تلخ قانع گشته ام صورت نمی بندد

از آن دریا که دایم عقد گوهر بود در دستم

دو عالم چون سلیمان بود در زیر نگین من

درین میخانه چندانی که ساغر بود در دستم

در آن گلشن که می از ساغر توحید می خوردم

ز هر برگ گلی دامان دلبر بود در دستم

چه با من می تواند شورش روز جزا کردن

که از دل سالها دیوان محشر بود در دستم

ز هشیاری زبون گردش گردون شدم ورنه

به مستیها عنان سیر اختر بود در دستم

نمی جنبم چو خون مرده از نشتر خوشا وقتی

که خون از اضطراب عشق نشتر بود در دستم

ز قحط دلربایان ریختم در پای خود صائب

و گرنه یک جهان دل چون صنوبر بود در دستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عاطفی عمیق و دردهای ناشی از عشق اشاره دارد. شاعر در شب‌هایی که به یاد محبوبش مشغول نوشیدن بوده، از تلخی‌ها و مشکلات زندگی سخن می‌گوید. او به تصورات و آرزوهای خود اشاره می‌کند که با دست خود می‌توانسته همه چیز را در اختیار داشته باشد، اما حالا در شرایط سختی قرار دارد. همچنین، او به تلاطم‌های درونی و آثار عشق و فراق اشاره می‌کند و احساس تنهایی و ناامیدی او را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شاعر با ذکر نادانی از عشق و دلبستگی‌هایش، از فقدان زیبایی‌ها و معشوقش ابراز ناراحتی می‌کند.