نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم

ندید از برق نی ظلمی که من بر خویشتن کردم

اگر می بود در دل آفتاب روشنی می شد

دم گرمی که من چون شمع صرف انجمن کردم

زدم پای سلامت آنقدر بر سنگ از غیرت

که هر جا سنگلاخی بود رنگین چون یمن کردم

اگر بر کوهکن شد نرم کوه بیستون تنها

زبرق تیشه چندین سنگدل را نرم من کردم

دماغ بوشناسان می برد بو کز دم مشکین

چو خونها در دل رعنا غزالان ختن کردم

شکرا ز تلخرویی می کند در ناخن من نی

چو طوطی تا دهان خویش شیرین از سخن کردم

ز پیه گرگ روشن ساختند اخوان چراغ من

اگرچه دیده ها روشن ز بوی پیرهن کردم

به سیم قلب بار کاروان شد ماه کنعانم

غلط کردم اقامت در ته چاه وطن کردم

نیامد غنچه ای را دل به درد از ناله های من

چو بلبل گرچه از افغان قیامت در چمن کردم

مرا سازد سخن گر زنده جاوید جا دارد

که من از خامه جان بخش ایجاد سخن کردم

به همت تا حجاب بال و پر را سوختم صائب

سر از یک پیرهن بیرون به شمع انجمن کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر در مورد گذر زمان و تاثیرات آن بر زندگی‌اش است. او از زحمات و فداکاری‌هایش در طول زندگی صحبت می‌کند و به خاطر بی‌خبری از خود و مشکلاتی که برایش به وجود آمده، ابراز پشیمانی می‌کند. شاعر در مقایسه با شمعی است که گرما و نورش را صرف دیگران کرده، اما خود را فراموش کرده است. او از تلاش‌هایش برای بهتر شدن و بهبود وضعیت صحبت می‌کند، اما در نهایت به بی‌فایده بودن آن‌ها پی می‌برد. همچنین، شاعر به زیبایی‌ها و سختی‌های زندگی اشاره می‌کند و در این میان به عشق و حسرت‌های خود در این مسیر پرداخته است. به طور کلی، این شعر یک مداقه عمیق درباره وجود انسان، عشق، تلاش و پشیمانی است.