نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

اگر می‌داشتم بال و پری پرواز می‌کردم

درین بستان‌سرا دیوان محشر باز می‌کردم

اگر می‌بود دامان شب زلفش به دست من

حدیث درد بی‌انجام خود آغاز می‌کردم

نسیم صبح از نامحرمان بود این گلستان را

در ایامی که من بند قبایش باز می‌کردم

سپند شوخ‌چشم از دور دستی داشت بر آتش

در آن محفل که من قانون صحبت ساز می‌کردم

حیا در پرده بیگانگی می‌خورد خون خود

که آهوی ترا من شیرگیر ناز می‌کردم

نسیم بی‌ادب زنجیر می‌خایید در عهدی

که من در زلف او چون شانه دست‌انداز می‌کردم

نمی‌زد آب اگر بر آتش من سردی عالم

چه دل‌ها را کباب از شعله آواز می‌کردم

اگر روی دلی از پرتو خورشید می‌دیدم

سبک چون رنگ ازین بستان‌سرا پرواز می‌کردم

اگر می‌بود درد عشق صائب کارفرمایم

جهان را گلشن از کلک سخن‌پرداز می‌کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر آرزو می‌کند که اگر بال و پر پرواز داشت، به باغی زیبا سفر می‌کرد و همه جا را با زیبایی‌های عشق و احساساتش پر می‌کرد. او از زلف محبوب‌اش سخن می‌گوید و درد بی‌پایان عشق را روایت می‌کند. در ذهنش، هر جا که برود، با هنرمندی و خلاقیتش دنیایی از عشق و زیبایی می‌آفریند و روح عشق را در هر لحظه منتشر می‌سازد. شاعر به شدت احساساتی است و تصور می‌کند که اگر عشق را درک می‌کرد، می‌توانست جهانی پر از گل و خوشی بسازد.