نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۱۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

زبان تا بود گویا، تیغ می بارید بر فرقم

جهان دارالامان شد تا زبان در کام دزدیدم

مکش سر از ملامت گر سرافرازی طمع داری

که من چون شعله آتش ز زخم خار بالیدم

ازین سنگین دلان صائب چرا چون تیرنگریزم

که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم

به خون آغشته نعمتهای الوان جهان دیدم

زبان خویش چون خورشید بر دیوار مالیدم

مرا بیزار کرد از اهل دولت، دیدن در بان

به یک دیدن زصد نادیدنی آزاد گردیدم

به من هر چون خضر دادند عمر جاودان، اما

گره شد رشته عمرم ز بس برخویش پیچیدم

نشد روز قیامت هیچ کاری دستگیر من

بجز دستی که بر یکدیگر از افسوس مالیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعری با احساسات عمیق و تجربه‌های تلخ زندگی حکایت دارد. شاعر از زبانی گویا صحبت می‌کند که در آغاز بر زخمی که بر سرش انگار تیغ زده، می‌بارید. او به جهانی آرام اشاره دارد که از زبانش دور شده و در نتیجه خلاء وجودی را حس می‌کند. شاعر نسبت به ملامت‌هایی که می‌شود، هشدار می‌دهد و می‌گوید که اگر به دنبال سرافرازی هستید، از انتقاد و سرزنش دوری کنید. او احساس تنهایی و درد را با تصویری از شعله آتش و زخم‌هایش به تصویر می‌کشد و بر ابراز عشق و خیانت در روابط انسانی تأکید دارد. شاعر به تجربه‌های تلخ در زندگی اشاره می‌کند و از بیزاری نسبت به افرادی که اهل دولت هستند، سخن می‌گوید. او از زندگی جاودان صحبت می‌کند ولی در نهایت می‌گوید که در روز قیامت هیچ کاری برایش مفید نخواهد بود، جز پشیمانی از گذشته و حسرتی که در دل دارد. در کل، شعر به مسائلی چون عشق، درد، پشیمانی و سرنوشت پرداخته است.