نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۶۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دل آسوده ای داری مپرس از صبر و آرامم

نگین را در فلاخن می نهد بیتابی نامم

ز بس زهر شکایت خوردم و بر لب نیاوردم

به سبزی می زند تیغ زبان چون پسته در کامم

اگر از شکوه دوران خموشم، نیست خرسندی

نمی خیزد صدا از بینوایی از لب جامم

به چشم همت من دولت دنیا نمی آید

مکرر آستین افشانده بر صید هما دامم

به زلف یار از هر بند پیوند دگر دارم

نه چون مرغ دل اهل هوس نوکیسه دامم

ز مجنون یادگاری نیست جز من، جای آن دارد

که سازد عشق از چشم غزالان حلقه دامم

سپند آتش رخسارم آسایش نمی دانم

اثر تا از وجودم هست در سیرست آرامم

شکست من ندارد حاصلی غیر از شکست خود

دل خارا به درد آید ز عاجز نالی جامم

در آغاز محبت دست و پا گم کرده ام صائب

نمی دانم کجا خواهد کشید آخر سرانجامم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی خود می‌پردازد و از درد و رنجی که در طول زندگی تحمل کرده، سخن می‌گوید. او از صبوری خود صحبت می‌کند و می‌گوید که اگرچه در دل ناآرامی دارد، اما به زبان نمی‌آورد. اشاره به تلخی‌ها و ناملایمات زندگی دارد و می‌گوید که همه چیز را در دل نگه داشته و نمی‌خواهد شکایت کند. شاعر به جستجوی معنا و خوشبختی در زندگی اشاره می‌کند، اما می‌بیند که دولتی در انتظار او نیست. او از بندهایی که از طرف معشوق دارد، سخن می‌گوید و از تفاوت خود با دیگران صحبت می‌کند راجب عشق و ارتباطش با زیبایی. این شعر نشان‌دهنده‌ی تضاد میان درد و زیبایی، تلاش و ناامیدی است و در نهایت سوالی را مطرح می‌کند که مسیر عشق او به کجا خواهد انجامید.