نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گریه از دل نبرد کلفت روحانی را

عرق شرم نشوید خط پیشانی را

لنگر درد به فریاد دل ما نرسید

تا که تسکین دهد این کشتی طوفانی را؟

دل آگاه ز تحریک هوا آسوده است

نیست از باد خطر تخت سلیمانی را

جان محال است که در جسم بود فارغبال

خواب، آشفته بود مردم زندانی را

جامه ای نیست به اندام تو چون عریانی

چند پنهان کنی این خلعت یزدانی را؟

زهر در مشرب من باده لب شیرین است

تا چشیدم قدح تلخ پشیمانی را

محو رخسار تو از هر دو جهان مستغنی است

مژه بیکار بود دیده قربانی را

آه ازین قوم سیه دل که گران می دانند

به زر قلب، وصال مه کنعانی را

نزند چون خط مشکین تو نقشی بر آب

مو برآید ز کف دست اگر مانی را

برندارم سر خود از قدم خم صائب

تا خط جام نسازم خط پیشانی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در توصیف درد و رنج ناشی از عشق و انتظار است. شاعر از گریه و اندوهش سخن می‌گوید و اینکه چگونه این احساسات نتوانسته‌اند به تسکین دلش کمک کنند. او به بی‌خود بودن خود در عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که زیبایی معشوقش او را از هر چیز دیگری بی‌نیاز می‌کند. همچنین، او از ناپایداری و تلخی زندگی و عشق می‌گوید و این که چگونه قلب و روحش درگیر این احساسات عمیق هستند. در نهایت، شاعر با حسرت و ناامیدی نسبت به جامعه‌ای که قدر وصال را نمی‌داند، ابراز نارضایتی می‌کند.