نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۷۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز خود دور آن پری‌رو را نمی‌دانم نمی‌دانم

جدا ز بحر این جو را نمی‌دانم نمی‌دانم

اگرچه پیرهن در مصر و در کنعان بود نکهت

ز پیران جدا بو را نمی‌دانم نمی‌دانم

به چشم من شب و روز جهان یکرنگ می‌آید

نزاع ترک و هندو را نمی‌دانم نمی‌دانم

نمی‌باشد گل رعنا بهارستان وحدت را

مسلمان را و هندو را نمی‌دانم نمی‌دانم

به گرد خامهٔ نقاش می‌گردد نگاه من

ز نقش شیر آهو را نمی‌دانم نمی‌دانم

زبان جوهر پیچیدهٔ شمشیر می‌فهمم

اشارت‌های ابرو را نمی‌دانم نمی‌دانم

لطافت پردهٔ بینش شود سرشار چون افتد

قماش آن بر رو را نمی‌دانم نمی‌دانم

خوشا سیلی که می‌داند به دریا می‌رسد آخر

مآل این تکاپو را نمی‌دانم نمی‌دانم

به میزان قیامت بیش کم، کم بیش می‌آید

زبان این ترازو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا صائب به زهر چشم پرورده است عشق او

نگاه آشنا رو را نمی‌دانم نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس ندانستن و سردرگمی را در موضوعات مختلف بیان می‌کند. او به جستجوی مواردی از قبیل عشق، اختلافات فرهنگی، زیبایی‌های هنری و مفاهیم عمیق زندگی می‌پردازد، اما در هر یک از آن‌ها احساس عدم شناخت و ناتوانی دارد. این ناآگاهی شامل تجربیات شخصی، روابط انسانی و حتی مفاهیم فلسفی می‌شود. در نهایت، این شعر به نوعی ابراز حس یأس و ناپایداری در درک زندگی و جهان هستی است.