نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۱۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

به فلک از تن خاکی چو مسیحا رفتم

از دل خم به پریخانه مینا رفتم

منم آن شبنم افتاده که شد آب دلم

تا ز پستی به سوی عالم بالا رفتم

آن حبابم که مکرر به هوای دل خویش

سر ز دریا زدم و باز به دریا رفتم

غوطه در کام نهنگ و دهن شیر زدم

از سر کوی خرابات به هر جا رفتم

چون گهر گرد یتیمی به رخ سنگ نشست

تا من از حلقه اطفال به صحرا رفته

روم اکنون چو عصا راه به پای دگران

من که صد بادیه را سلسله بر پا رفتم

دل چو وحشی است غم از کثرت همراهان نیست

که من این راه به صد قافله تنها رفتم

گرچه بیماری من روی به بهبود گذاشت

دردم این است که از یاد مسیحا رفتم

نرسیدم به مقامی که نباید رفتن

گرچه یک عمر به دنبال تمنا رفتم

اثری از دل خون گشته ندیدم، هر چند

در رگ و ریشه آن زلف چلیپا رفتم

نتوان برق سیه خانه لیلی گردید

به سیه خانه بی مانع سودا رفتم

عاجزم در ره باریک محبت صائب

من که راه کمر مور به شبها رفتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف سفر روحی و معنوی شاعر می‌پردازد. او از تن خاکی و دنیای مادی فرار کرده و به سوی عوالم بالاتر و معنوی حرکت می‌کند. شاعر خود را شبیه شبنم و حبابی می‌بیند که برای رسیدن به عشق و حقیقت دچار چالش‌ها و سختی‌های مختلف شده است. او به سفرهایی در دنیا و مشکلات و دردهای خود اشاره می‌کند، اما در نهایت حسرتی را هم در دل دارد که نتوانسته به بالاترین مقام معنوی که در ذهنش بوده، برسد. این احساس تنهایی و غم از یاد مسیحا (منجی) و عدم دستیابی به مقصود نهایی در شعر مشهود است.