غزل شمارهٔ ۵۶۱۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قطع امید ز هجران و وصالش کردم
سیر چشمانه قناعت به خیالش کردم
پشت دستم هدف زخم ندامت شده است
که چرا دست در آغوش خیالش کردم
مرغ تصویر در آرامگهم گر جنبید
نامه شوق ترا شهپر بالش کردم
سرو اگر کرد به شمشاد تو بی اندامی
به یک آه چمن افروز خلالش کردم
در شب تار پی دزد دویدن جهل است
دل اگر برد ز من زلف، حلالش کردم
سرو اگر بر سر من سایه رحمت افکند
من هم از نسبت قد تو نهالش کردم
قفل تبخال زدم بر دهن خود صائب
قطع امید ز خضر و ز زلالش کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از قطع امیدش از معشوق و درد جدایی سخن میگوید. او به قناعت در خیالات مربوط به معشوق اشاره میکند و از ندامت خود بر رفتارهایش صحبت میکند. تصویرهای زیبا و احساسات عمیقش از معشوق و جدایی به وضوح در اشعارش نمایان است. او به روزگار تاریک و بیخبری اشاره کرده و نشان میدهد که اگر محبت و رحمت معشوق بر او سایه بیفکند، او هم به زیباییهایش ارج مینهد. در نهایت، شاعر از قطع امید از چیزهای مختلف و دردهایی که تجربه کرده، سخن میگوید.