نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۲۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم

صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم

دستم آن روز گرفتند که رفتم از دست

کارم آن روز نسق یافت که از کار شدم

من از زیرکی از دام قضا می جستم

به دوپا در شکن زلف گرفتار شدم

سر برآورد ز پیراهن من آخر کار

یوسفی را که ز آفاق خریدار شدم

خرده ای را که ز جیب دگران می جستم

همه در نقطه من بود چو پرگار شدم

گرچه یکرنگ به آیینه نشد طوطی من

اینقدر بود که یکرنگ به زنگار شدم

چون گهر در نظر جوهریان شد شیرین

خزفی را که من از عشق خریدار شدم

می چکد زهر ندامت ز پر و بال مرا

که چرا طوطی هر آینه رخسار شدم

سود و سرمایه من چیست بغیر از افسوس؟

من که با دست تهی بر سر بازار شدم

داشت افسرده دلی حلقه بیرون درم

آب چون گشت دلم شبنم گلزار شدم

من که دارم به جگر خار ز ناسازی خویش

زین چه حاصل که جهان را گل بی خار شدم؟

سر من تکمه پیراهن خجلت گردید

بس که مشغول به آرایش دستار شدم

نفس خوش نکشیدند غزالان صائب

تا من این قافله را قافله سالار شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر تجربیات و احساسات عمیق شاعر است که در ابتدا در بی‌خبری به سر می‌برد و پس از بیدار شدن به واقعیت‌ها و دشواری‌های زندگی پی می‌برد. شاعر از بندگی قضا و روزگار شکایت می‌کند و به آلام عشق و ندامت اشاره می‌کند. او به دنبال خرده‌های خوشبختی از دیگران بوده، اما در واقع همه چیز در درون خود او بوده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که لبخند و زندگی شیرین در چهره‌ها غیرو به خاطر نداشته‌هایش، بلکه به خاطر زخم‌ها و دشواری‌های درونی‌اش است و به نوعی به ناکامی و انزوای خود اشاره می‌کند. شعر پر از درد و غم عاشقانه است و به چالش‌های عاطفی و انسانی می‌پردازد.