نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۴۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم

سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم

جگر پاره ولی نعمت سی روز من است

نکند دغدغه رزق پریشان حالم

کیست جز آینه و آب درین قحط آباد

که کند گریه به روز سفر از دنبالم

هر که را درد دلی هست به من شرح دهد

هر که را بار گرانی است منش حمالم

گه به خاکم کشد و گاه به خون غلطاند

چون پر تیره و بال تن من شد بالم

گریه سنگدل از بس که فشرده است مرا

خار در دیده آیینه زند تمثالم

باده صاف بود آینه طوطی من

در حریمی که لب جام نباشد لالم

آب در دیده آتش ز ترحم گردد

صائب آن شمع اگر شعله زند در بالم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر حالتی از اندوه و پریشانی را توصیف می‌کند. او احساس می‌کند که مانند برگ‌های پاییزی، دچار نابسامانی است و نگرانی‌های اقتصادی و معیشتی بر او فشار می‌آورد. شاعر به جستجوی دل‌سوزی می‌گردد و از دیگران می‌خواهد که دردهای خود را با او در میان بگذارند. او خود را در وضعیتی می‌بیند که به خاک می‌افتد یا در خون غوطه‌ور می‌شود. در نهایت، احساس تنهایی و غربت او در کنار تصویر زوال و نقصان، به خوبی حس می‌شود. شاعر به ایستایی و ناتوانی خود در برابر این مسائل اشاره می‌کند و از آینه و آب به عنوان تنها چیزهایی که می‌توانند دردش را بفهمند یاد می‌کند.