نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۴۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هردم از شوق عدم ناله و فریاد زنم

نه حبابم که گره بیهده بر باد زنم

جوهر ذاتی من موجه دریای بقاست

پیچ و خم چند درین بیضه فولاد زنم؟

نعل من پیش محیط است در آتش چون سیل

تا به دریا نرسم ناله و فریاد زنم

این قیامت که من از هستی ناقص دیدم

نیست ممکن که به محشر در ایجاد زنم

چه گشادم ز جنون شد که خردمند شوم؟

از خرابات چه دیدم که به آباد زنم؟

چهره ساخته ماه دلم کرد سیاه

می روم صیقلش از حسن خداداد زنم

چون کسی نیست که باری ز دلم بردارد

چون جرس چند درین قافله فریاد زنم؟

صائب این زمزمه ها از سر بیدردی نیست

که صلا از نفس گرم به صیاد زنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از شوق و عدم می‌نالد و در کالبدی از درد و بی‌قراری به توصیف احساسات خود می‌پردازد. او خود را در دریاچه‌ای از بقا می‌بیند و می‌خواهد به حقیقتی عمیق‌تر برسد. از شدت درد و تنهایی، ناله و فریاد سر می‌دهد و از ناکامی‌های خود در زندگی می‌گوید. شاعر از تجربه‌های تلخ و احساس جنون سخن می‌گوید و به دنبال آرامش و زیبایی است. در نهایت، می‌فهمد که هیچ‌کس بار سنگین دل او را نمی‌تواند بردارد و او مجبور است با فریاد، حال و روز خود را بازگو کند.