نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۵۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟

در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟

مرهم امروز تویی داغ جگرریشان را

ننمایم به تو داغ جگر خود چه کنم؟

صندل امروز تویی دردسر عالم را

پیش عیسی نبرم دردسر خود، چه کنم؟

من که از دوری منزل نفسم سوخته است

با درازی شب بی سحر خود چه کنم؟

چون خریدار گلوسوز درین عالم نیست

ندهم طرح به موران شکر خود چه کنم؟

خانه تنگ جهان جای پرافشانی نیست

گر بر آتش ننهم بال و پر خود چه کنم؟

نیست از سوخته جانان اثری چون پیدا

در دل سنگ ندزدم شرر خود چه کنم؟

(من که سر رشته تدبیر ز دستم رفته است

نکنم خاک زمین را به سر خود، چه کنم؟)

هیچ کس را خبری نیست چو از خود صائب

من عاجز ز که پرسم خبر خود، چه کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با احساس درد و تشنگی عاطفی خود مواجه است و از وضعیت ناامیدکننده‌اش سخن می‌گوید. او در جستجوی درمانی برای زخم‌های دلش است، اما هر چیزی را که به‌دست می‌آورد، ناکافی به نظر می‌رسد. شاعر از دوری و تنهایی رنج می‌برد و می‌گوید که هیچکس نمی‌تواند درک کند که او چه حالتی دارد. او به نوعی به بن‌بست رسیده است و احساس می‌کند که هیچ راهی برای درمان دردهای درونی‌اش وجود ندارد. در نهایت، به پرسش اساسی می‌رسد که از چه کسی باید کمک بگیرد، در حالی که در بین همه، احساس تنهایی و سردرگمی بیشتری می‌کند.