نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۵۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

به که در پیش تو اظهار محبت نکنم

لب خود زخمی دندان ندامت نکنم

نگرفته است خراج از عدم آباد کسی

چون به یک بوسه ز لعل تو قناعت نکنم؟

آن غیورم که اگر شیشه به من کج نگرد

به قدح دست دراز از سر رغبت نکنم

دل بر این عمر سبکسیر نهادن غلط است

بر سر ریگ روان طرح عمارت نکنم

لب فرو بستنم از شکر نه از کفران است

شکر نعمت ز فراوانی نعمت نکنم

جان و دل زوست، چرا در قدمش نفشانم؟

چون به مال دگری جود و سخاوت نکنم؟

مشربم آب ز سرچشمه مینا خورده است

چون قدح سرکشی از خط اطاعت نکنم

شعله فطرت من نیست به از پرتو مهر

صائب از بهر چه با خاک قناعت نکنم؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با احساسات عاشقانه‌اش به معشوق سخن می‌گوید. او می‌گوید که نمی‌تواند محبتش را به کسی غیر از معشوق ابراز کند و حتی یک بوسه از او برایش کافی است. شاعر نشان می‌دهد که دل‌بستن به زندگی بی‌ارزش است و نمی‌خواهد وقتش را بر سر چیزهای بیهوده صرف کند. او همچنین بیان می‌کند که در محبتش شکرگزاری نمی‌کند، چون نعمت‌هایش از دلش سرچشمه می‌گیرد. او تاکید می‌کند که نمی‌تواند از عشق و محبت به معشوقش چشم‌پوشی کند و نمی‌تواند به لذت‌های دیگر تن دهد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که عشق او برتر از هر چیز دیگری است و نمی‌تواند به غیر از معشوق راضی باشد.