نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۷۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم

شب سیه‌مست فنا بود که هشیار شدیم

پای ما نقطه‌صفت در گرو دامن بود

به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم

به شکار آمده بودیم ز معمورهٔ قدس

دانهٔ خال تو دیدیم گرفتار شدیم

در کف عقل کم از قطرهٔ شبنم بودیم

کاوشی کرد جنون قلزم زخار شدیم

پای زنگار بر آیینهٔ ما می‌لغزد

صیقلی بس که از آن آینه‌رخسار شدیم

نرود دیدهٔ شبنم به شکرخواب بهار

عبث افسانه طراز دل بیدار شدیم

خانه‌پردازتر از سیل بهاران بودیم

لنگر انداخت خرد، خانه نگهدار شدیم

چون مؤذن سر تسبیح شماران بودیم

گردشی کرد فلک، رشتهٔ زنار شدیم

جان به تاراج دهد خدمت سی‌روزهٔ عشق

قوت طالع ما بود که بیمار شدیم

عالم بی‌خبری طرفه بهشتی بوده است

حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

صائب از کاسهٔ دریوزهٔ ما ریزد نور

تا گدای در شه قاسم انوار شدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف تجارب روحانی و عاطفی‌اش پرداخته و از بیداری از حالت خواب و ناآگاهی به دانایی و عشق صحبت می‌کند. او احساس می‌کند که همچون بزرگی در پی دیدن معشوقی است و تمامی مراحل زندگی‌اش تحت تأثیر عشق قرار گرفته است. شاعر به زیبایی‌های عالم و بهشتی که در غفلت زندگی کرده، اشاره می‌کند و به حسرتی نسبت به زمان‌های از دست رفته و آگاهی دیرهنگام خود می‌پردازد. در نهایت، او از نور و برکت عشق که به زندگی‌اش آمده، سخن می‌گوید و به نوعی از تحولی عمیق در وجود خود خبر می‌دهد.