غزل شمارهٔ ۵۶۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرد اندوه پذیرد ز طرب سینه ما
سبزی بخت شود زنگ بر آیینه ما
روز تعطیل به عرفانکده مشرب نیست
صبح شنبه خجل است از شب آدینه ما
همچو خورشید بود بر همه عالم روشن
که می کهنه بود همدم دیرینه ما
صرفه از ما نبرد خصم به روبه بازی
ناخن شیر دماند ز جگر کینه ما
صائب از فیض هواداری آن زلف سیاه
نافه مشک بود خرقه پشمینه ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات انسانی و تضادهای درونی میپردازد. شاعر از گرد غم و اندوهی که بر دل دارد سخن میگوید و میخواهد با طرب و شادی، دل خود را تازه کند. او به روز شنبه که با عرفان و معنویت همراه نیست، اشاره میکند و حس خجلتزدگی روز را از شب جمعه بیان میکند. شاعر خود را مانند خورشیدی میداند که در جهان میتابد، اما گذشتهاش او را به یاد میآورد. همچنین، از دشمنی که به او آسیب نمیزند و کینهای که در وجودش است، سخن میگوید. در انتها، از عشق و محبت زلف معشوق سخن میگوید که روحش را تازه میکند و او را به یاد زیباییهای زندگی میاندازد.