نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده ام

به عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام

ز نقص خودبه امید کمال خرسندم

اگر چه همچو مه عید لاغر آمده ام

به پای قافله رفتن ز من نمی آید

چو آفتاب به تنها روی بر آمده ام

همان به خاک برابر چو نور خورشیدم

اگر چه از همه آفاق بر سر آمده ام

مدار روی دل از من دریغ کز غفلت

ز آستانه دلها به این در آمده ام

دل دو نیم مر قدر، عشق می داند

چو ذوالفقار به بازوی حیدر آمده ام

مرا ز بی بری خویش نیست بر دل بار

که چون چنار به دست تهی بر آمده ام

جواب تلخ ز خشکی به ابر می گوید

به قلزمی که به امید گوهر آمده ام

چو موج اگر چه شکسته است بال من صائب

به ساحل از دل دریا مکرر آمده ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و احساسات عمیق شاعر می‌پردازد. شاعر خود را مانند بید بی‌بر در باغ تصور می‌کند و از بی‌ثمری‌اش عذرخواهی می‌کند. او به نقص خود آگاه است ولی به امید کمال راضی است. احساس تنهایی او به مانند آفتاب است که تنهاست و آرزو دارد که همچون نور خورشید در دل‌ها بتابد. او با وجود بی‌برگی، از عشق آگاه است و به عمق احساساتش پی‌برده است. شاعر به شرایط سخت و بی‌برگی خود معترف است و با استناد به تشبیهات مختلف، نشان می‌دهد که همچنان در جستجوی امید و زیبایی است. در نهایت، او عزم خود را به ادامه مسیر زندگی ابراز می‌کند، حتی اگر با چالش‌ها و سختی‌ها روبه‌رو باشد.