نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۰۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم

وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم

تهی شود به لبم نارسیده رطل گران

ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم

جدا چودست سبو از سرم نمی گردد

ز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم

گره زکار دو عالم گشودن آسان است

نمیرود پی این کار مختصر دستم

کنون که شمع برون آمده است از فانوس

زبال و پر کف خاکستری است در دستم

ز آب گوهر من روی عالمی تازه است

چو خاک اگر چه تهی مانده از گهر دستم

به فکر مور میانی فتاده ام صائب

عجب رگی ز سخن آمده است در دستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و تفکرات شاعر در مورد زندگی و آثار گذشته می‌پردازد. شاعر از یک سو به یادگارهای ادب و فرهنگ اشاره می‌کند و از سوی دیگر، به تأثیر عمیق این چیزها بر وجود خودش و دستش، که نمادی از عمل و تلاش است، اشاره می‌کند. او به چالش‌ها و دشواری‌هایی که برای رسیدن به خواسته‌هایش وجود دارد، اشاره کرده و به رابطه‌اش با عشق و فکر معشوق اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به پتانسیل‌های خود و تمایل به ایجاد تغییر در عالم اشاره می‌کند، اگرچه در این راه با موانع مواجه است. این اشعار به نوعی نشان‌دهنده تضاد بین ناکامی و امید است.