نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل نگردید شب وصل تهی از گله‌ها

طی شد این وادی و هموار نشد آبله‌ها

اثر از گرمروان نیست، همانا گردید

در دل سنگ نهان آتش این قافله‌ها

شور من بیش شد از چوب گل و سایه بید

گشت شیرازهٔ دیوانگی این سلسله‌ها

گفتم از آبله، چشمی بگشاید پایم

پردهٔ خواب شد از غفلت من آبله‌ها

ندهد سود به بی‌تابی دل صبر و شکیب

کی ز افشردن پا، کم شود این زلزله‌ها؟

در رضاجویی حق کوش، نه خشنودی خلق

ترک واجب نتوان کرد به این نافله‌ها

مرگ چون باد خزان، خلق ورق‌های درخت

هست چون دوری اوراق ز هم فاصله‌ها

منزلی نیست درین ره، نفس سوخته است

هر سیاهی که به چشم آید ازین مرحله‌ها

صائب از فرد روان باش که چون موج سراب

رو به دریای عدم می‌رود این قافله‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احساساتی عمیق و ناشی از جدایی و درد است. شاعر به وضعیت ناامیدکننده‌ی خود اشاره می‌کند که در شب وصل (اتحاد) از گله‌ها و نارضایتی‌ها تهی است. او به این نکته تأکید می‌کند که اگرچه احساسات و شور او زیاد است، ولی در دل او آتش و حرارت پنهانی وجود دارد. شاعر می‌گوید که هیچ سودی از بی‌تابی و صبر نمی‌برد و نارضایتی‌ها به زلزله‌ای تبدیل شده‌اند که از مشکلات ریشه می‌گیرد. علاوه بر این، به اهمیت تلاش برای جلب رضایت حق اشاره می‌کند به جای جلب خشنودی مردم و اینکه نمی‌توان واجب‌ها را به خاطر خواسته‌های نادرست ترک کرد. او مرگ را به باد خزانی تشبیه می‌کند که برگی را از درخت جدا می‌کند و فاصله‌ها را نشان می‌دهد. در نهایت، تأکید می‌کند که در این مسیر، هیچ‌گونه آسایشی وجود ندارد و باید از توهمات و دلدادگی‌های بی‌اساس پرهیز کرد، چرا که در نهایت این دنیا به سوی عدم پیش می‌رود.