نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز خال گوشه ابروی یار می ترسم

ازین ستاره دنباله دار می ترسم

چو مهره در دهن مار می توانم رفت

از آن دو سلسله تابدار می ترسم

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی برگی

خزان گزیده ام از نوبهار می ترسم

ز نیش مار به نرمی نمی توان شد امن

من از ملایمت روزگار می ترسم

شکست دشمن عاجز نه از جوانمردی است

ترا گمان که من از نیش خار می ترسم

به تنگ حوصلگان بر نمی توان آمد

از بحر بیش من از چشمه سار می ترسم

مرا ز آتش دوزخ نمی توان ترساند

ز شرمساری روز شمار می ترسم

ز سیل حادثه از جا نمی روم صائب

ز شبنم رخ آن گلعذار می ترسم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس ترس و تردیدهایش در ارتباط با عشق و زندگی سخن می‌گوید. او از زیبایی‌های یار و تأثیرات محیطی می‌ترسد و به طور خاص نگران تبعات ناخواسته و خطرات موجود در این روابط است. او نیز به عدم امنیت و بی‌ثباتی زندگی اشاره می‌کند و حتی از شرمساری ناشی از اشتباهاتش واهمه دارد. در نهایت، این ترس‌ها نمایانگر پیچیدگی‌های عاطفی و تجربیات انسانی او هستند که باعث می‌شود از روابط و شرایط گوناگون بترسد.