غزل شمارهٔ ۵۷۴۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
شده است نقد قیامت مرا ز پیریها
عصا صراط من و عینک است میزانم
اگر نه صبح قیامت بود سفیدی موی
چرا چو انجم از افلاک، ریخت دندانم
شده است موی سرم تا سفید از پیری
چو شمع صبح به نور حیات لرزانم
ز ضعف تن به زمین نقش بستهام چو غبار
به دست و دوش نسیم صباست جولانم
نمی گزم لب نانی ز سست مغزیها
خمیر مایهٔ حسرت شده است دندانم
قرار نیست مرا همچو گوی بی سر و پا
اگر چه قامت چون تیر گشت چوگانم
دوام زندگی من نه از تنومندی است
ز ناتوانی بر لب نمیرسد جانم
زیاد مرگ همان غافله ز دل سیهی
شده است قامت خم گشته طاق نسیانم
به حرف و صوت سرآمد حیات من صائب
نهشت باد خزان برگی از گلستانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از ضعف و پیری خود سخن میگوید. او احساس میکند که اعضای بدنش به فرمانش پاسخ نمیدهند و در نتیجه به حالت لرزانی دچار شده است. موی او به سفیدی رفته و احساس میکند که به پایان عمرش نزدیک شده است. از ضعف جسمانی خود رنج میبرد و به زمین چسبیده است، مانند غبار. او نمیتواند از غذاهای بیمحتوا لذت ببرد و دندانهایش به حسرت تبدیل شده است. شاعر اشاره میکند که زندگیاش بیشتر به خاطر ناتوانیاش ادامه دارد و به یادآوری مرگ و فراموشی دچار شده است. در نهایت، او عمرش را به بادهای خزان تشبیه میکند که برگی از گلستان زندگیاش را بردهاند.