نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم

به ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم

ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهم

ترا به نیم دل از خلق بی نیاز کنم

مرا که هر مژه در عالمی است پا در گل

نظر به شاهد وحدت چگونه باز کنم

فروغ عاریتی آنقدر گزیده مرا

که همچو شمع زبان در دهان گاز کنم

یکی هزار شود قطره چون به بحر رسید

چرا مضایقه جان به دلنواز کنم

مرا که نیست دلی، چون حضور دل باشد

مرا که نیست نیازی چرا نماز کنم

من آنچه می کشم از خویش می کشم صائب

چگونه از خودی خویش احتراز کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دلبستگی عمیق خود می‌پردازد. او از ناکامی‌ها و دل‌نگرانی‌هایش در ابراز عشق و رسیدن به معشوق می‌گوید. شاعر احساساتی همچون ضعف، ناتوانی و دل‌تنگی را در عمق وجودش حس می‌کند و به تلاش برای فرار از احساسات و نیازهای خود اشاره می‌کند. او به تأمل در وجود خویش و تلاش برای بهبود وضعیت عاطفی‌اش می‌پردازد، اما در نهایت متوجه می‌شود که نمی‌تواند از احساساتش فرار کند و همواره درگیر آن‌ها خواهد بود.