نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۹۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم

خون در دل از شکست خریدار داشتم

هرگز قرین نگشت به هم قول و فعل من

کردار را همیشه به گفتار داشتم

تا با خدا افتاد مرا کار، به شدم

شربت نداشتم چو پرستار داشتم

تا چون حباب چشم گشودم ز یکدگر

سر در کنار قلزم خونخوار داشتم

هرگز دلم ز فکر غزالان تهی نبود

دایم درین خرابه دو بیمار داشتم

چون شبنم از تجلی خورشید محو شد

چشم تری که از غم گلزار داشتم

هرگز نداشت میل، ترازوی مشربم

دایم به دست سبحه و ز نار داشتم

چون زلف، تار و پود حواسم نبود جمع

تا فکر جامه و غم دستار داشتم

فریاد من ز قحط هم آواز پست شد

کارم بلند بود چو همکار داشتم

داغ ترا به غیر نمودم ز سادگی

آیینه پیش صورت دیوار داشتم !

هرگز نصیب گوشه نشینان نمی شود

آن خلوتی که بر سر بازار داشتم

صائب هزار شکر که بر دل گذاشتم

دستی که بر سر از غم دلدار داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و درونی خود می‌پردازد. او از زیبایی و جذابیت خود با تشبیه به لعل سخن می‌گوید، اما از درد و شکست درونی‌ای که در دل دارد نیز سخن می‌گوید. او همواره در تضاد بین گفتار و کردار خود قرار دارد و این تقابل را به عنوان یک ویژگی دائمی از خود معرفی می‌کند. شاعر به یادآوری خاطرات و غم‌های گذشته می‌پردازد و از فراز و نشیب‌های زندگی، دلتنگی و عشق خود سخن به میان می‌آورد. در نهایت، او به خلوتی فکر می‌کند که تنها در سر بازار زندگی‌اش وجود داشته و غم دلدارش را با حسرت در دل می‌کشد.