نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۱۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از زلف او چگونه دل ناتوان کشم؟

در دست دیگری است عنانم چسان کشم؟

مرکز شود ز تنگی دل در نظر مرا

خود را اگر به دایره لامکان کشم

دامان برگ گل نه به اندازه من است

خاری به آشیان مگر از گلستان کشم

از رشته سخن، به سخن واشود گره

حرف از زبان او به کدامین زبان کشم؟

از بیم چشم، چون گل رعنا درین چمن

بر روی نوبهار نقاب خزان کشم

چون موج در میان ز کنارم کشد محیط

هر چند خویش را به کنار از میان کشم

چون تیر کج مرا ز هدف دست کوته است

خمیازه ای ز دور مگر چون کمان کشم

گل را به بر چگونه کشم کز حجاب عشق

شرم آیدم که بوی گل از گلستان کشم

صائب ز گل چو قسمت من نیست غیر خار

بیهوده ناز خشک چه از گلستان کشم؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به درد و ناتوانی خود در عشق اشاره می‌کند. او از زلف معشوق می‌نالد و می‌گوید که کنترل دلش در دست دیگری است. او احساس می‌کند که دلش تنگ شده و می‌خواهد خود را از این تنگنا رها کند، اما نمی‌داند چگونه. شاعر به زیبایی گل‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی دامان گل‌ها نیز برای او کافی نیست، چون در میان خارها و مشکلات عشق گرفتار است. او به چالش‌های بیان احساساتش نیز اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی گل را با حجاب عشق نمی‌تواند در آغوش بگیرد. در نهایت، او با حسرت به این نتیجه می‌رسد که فقط خار نصیبش شده و از ناز گل‌ها بی‌نصیب است.