نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۴۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از زلف یار رنگ دگر برگرفته‌ایم

مومیم اگر چه نکهت عنبر گرفته‌ایم

پیش کسی دراز نگشته است دست ما

ما چون چنار از آتش خود درگرفته‌ایم

چون سر برآوریم ز دریا، که چون صدف

گوهر به آبروی برابر گرفته‌ایم

با دست رعشه‌دار چو شبنم درین چمن

دامان آفتاب مکرر گرفته‌ایم

گر دست ما تهی است ز سیم و زر نثار

از چهره آستان تو در زر گرفته‌ایم

کیفیت جوانی ما را خمار نیست

کز دست پیر میکده ساغر گرفته‌ایم

ما را به روی گرم چراغ احتیاج نیست

کز بال و پرفشانی خود درگرفته‌ایم

باور که می‌کند که درین بحر چون حباب

سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم؟

در مشت خار ما به حقارت نظر مکن

کز دست برق، تیغ مکرر گرفته‌ایم

صائب ز نقطه‌ریزی کلک سخن‌تراز

روی زمین تمام به گوهر گرفته‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی عشق و احساسات انسانی را به تصویر می‌کشد. شاعر از زیبایی‌های یار و تأثیر آن بر جان و دلش صحبت می‌کند. او با اشاره به ویژگی‌های طبیعی و استعاره‌ها می‌گوید که اگرچه او در زندگی مادی کم‌بضاعت است، اما از عشق و زیبایی یار پر شده و به نوعی غنای روحی رسیده است. شاعر به جوانی و سرزندگی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که نیازی به چیزهای مادی ندارد، بلکه از عشق و زیبایی‌های طبیعی زندگی خود بهره‌مند است. در نهایت، او به ارزش کلمات و هنر خود اشاره کرده و می‌گوید که آثارش به طرز خاصی درخشان و ارزشمند هستند.